مهدی مهدی ، تا این لحظه: 19 سال و 3 ماه و 2 روز سن داره
مریممریم، تا این لحظه: 13 سال و 25 روز سن داره

گل های باغ زندگی (مهدی و مریم)

اردو

امروز از طرف مدرسه بردنتون اردو،یه اردوگاه داخل شهر،همون ساعت مدرسه از صبح تا ظهر .حسابی بهت خوش گذشته بود وبازی کرده بودی .به محض اینکه رسیدی میگفتی مامان: معلمامون فقط به فکر خودشون هستن . گفتم چرا گفتی :خودشون رفتن زیر آلاچیق وما بدبختا تو این آفتاب سوختیم  . از اردو که عکس نداری،پس عکسای دیگه ای از خودت و آبجی کوچولوت برات میذارم.(تا حالا سه بار مریم رو به خیال خودم خواب کردم اومدم مطلب بذارم ولی هنوز نرسیدم صداش در اومده وقتی رفتم دیدم از مبل داره بالا میره وروجک. ) عکس کلی از اردو     ...
7 ارديبهشت 1393

پایان انتظار

مروز قراره  بابا بیاد وما بیصبرانه منتظرش هستیم .ان شاءالله دو ساعت دیگه میرسه. تو این دو هفته که بابا نبوده مریمی کلی پیشرفت کرده یکی از دندوناش زده بیرون.وقتی بهش غذا میدم قاشق میخوره به دندونش صدا میده، اینقدر ذوق میکنه.سرعتش توی چهار دست وپا رفتن هم خیلی زیاد شده وقتی میخوام برم آشپزخونه هنوز نرسیدم پشت سرم رسیده .حالا دیگه وقتیه که به قول ما باید هاونمون رو هم آویزون کنیم از دست این وروجک.و اما تو جیگر بابات بهت گفته بود: وقتی من نیستم مرد خونه باش!مامان رو اذیت نکنی ها،توهم به قول خودت قول مردونه دادی ، و امروز میگفتی مامان فقط چهار روز بد بودم ده روز دیگش خوب بودم.الهی قربونت برم عزیزم  تو همیشه خوبی....  ,یک ذره شی...
4 ارديبهشت 1393

دسته گل

امروزعصری وقتی خواب بودی  اومدم چند تا تمرین ریاضی تو دفتر مشقت نوشتم که انجام بدی .خدا روز بد نیاره وقتی بهت گفتم چه قشقرقی به پا کردی(که تو همش میخوای منو اذیت کنی، نمیخوای من یه لحظه بیکار باشم،و.... )     بعد هم به نشونه قهر رفتی تو حیاط و وقتی برگشتی یه دسته گل را برام آوردی و معذرت خواهی کردی  ،تمرین هاتم مثل یه پسر خوب و یه ربع انجام دادی.قربونت برم الهی همون اول.   ...
1 ارديبهشت 1393

دلتنگی

یک هفته از دوره بابایی گذشته وهنوز یک هفته دیگش مونده چقدر سخت میگذره و چقدر دیر.حسابی دلمون براش تنگ شده،ان شاءالله هر کجا هست سالم و سر حال باشه و خدا پشت وپناهش باشه.   دیروز عصری رفتیم امامزاده تا هم زیارتی کنیم ودلمون وا شه هم تو کمی بازی کنی.بقیه روزا هم همینجور تکراری میگذره.دایی هم چیزی نمیگه ولی میدونم حسابی حوصلش سر رفته .خوب چی بگم دیگه؟.........هیچی........ چند تا عکس از مریم بذارم تیپ زدم با خودم ببرمش بیرون خاله نذاشت مریم و علیرضای ناز مریم عشق جاروبرقی! مثلاًخوابیده این شکلی میشینه ...
29 فروردين 1393

مهدی و هم کلاسیاش

  الحمدلله شکراً خدایا شکر بار دیگر منت گذاشتی و مشکل ما رو حل کردی ازت ممنونم.   بابا برای دو هفته(از 22تا 5) رفتن دوره ،دایی عیسی اومد پیش ما تا تنها نباشیم.از فرصت استفاده کردم مریم رو گذاشتم پیش دایی اومدم مدرست یه سر بزنم. معلمت ازت خیلی  راضی بود فقط میگفت مدتی خطتت بد شده اینو خودمم متوجه شده بودم علتش هم عجلت برا نوشتن بودو توی املا هم اینقدر بزرگ مینوشتی تا زودتر ده خطتت تموم بشه که اونم قول دادی دیگه تکرار نکنی خودمونیم خیلی کلکی ها!! معلمتون میگفت وقتی بهش میگم خوش خط بنویس میگه خیلی هم خوب مینویسم دیگه بهتر ازین میخوای(ای زبون دراز)   مهدی و همکلاسی های شیطونش   ...
24 فروردين 1393

سیزده بدر

عصر روز دوازدهم خاله فاطمه اینا اومدن خونمون.تا سیزده بدر با هم باشیم .دو سه روزی بود هوا سردتر شده بود.صبح روز سیزده هم هوا خیلی خوب نبود. بابا که رفت سر کار .ما هم وسایل رو جمع کردیم،گذاشتیم داخل ماشین گفتیم میریم جاهای دیدنی شهر رو میبینیم .اگه بارون نیومد میمونیم وگرنه برمیگردیم .ظهر که شد خبری از بارون نبود بابا هم اومد مارو برد یه جایی که تا حالا نرفته بودیم چند کلیومتر خاکی رفتیم تا رسیدیم به یک باغ!. مریم رو گذاشتیم داخل چادر تا سردش نشه یواش یواش بارون هم از راه رسید دو سه بار هی اقایون گفتن جمع کنیم بریم هی ما آماده شدیم دوباره گفتن نه بمونیم مزش به همین بارونه.خلاصه کبابا رو تو بارون را انداختن و برای نهار هفت هشت نفری چپیدیم توی ...
18 فروردين 1393

تعطیلات عید

در مورد تعطیلات  عید به طور خلاصه  بگم :خدا رو شکر خیلی بود صبح روز 27اسفند بار و بندیل رو جمع کردیم و راه افتادیم سمت یزد.ساعتای 11بود که رسیدیم بافق و رفتیم یه پارک تا هم خستگی در کنیم ویه چای بخوریم هم اینکه پسر گلم کمی بازی کنه.            یک ساعتی موندیم بعد هم رفتیم سمت یزد.   من خیلی دوستت داشتم یکی دو روزی بمونیم ولی بابا خیلی موافق نبود آخه میگفت قبلا یزد رو دیدیم و تکراریه پس نهار خوردیم کمی استراحت کردیم وراه افتادیم به طرف اصفهان .غروب رسیدیم نائین و تصمیم گرفتیم شب رو اونجا بمونیم پس از تعیین  محل اسکانمون رفتیم یه دوری ت...
17 فروردين 1393

سال نو مبارک

سلام عزیزم سال گذشته با همه خاطرات خوب و بد،خوش و ناخوشش گذشت.در واقع یک سال از عمر بود که گذشت. امیدوارم سال جدید سال خوب وخوشی برای همه ما باشه پر از شادی،خوشحالی،سلامتی،پیشرفت . از خدا میخواهم که شما عزیزانم رو نگه داره وهمیشه با هم ودر کنار هم باشیم و همگی عاقبت به خیر بشیم. . آمین یا رب العالمین. ...
16 فروردين 1393

خونه تکونی

مامانی من این روزا خیلی سرم شلوغه و مشغول خونه تکونی هستم  وزیاد وقت ندارم خوب خبر خاصی هم نیست   جز اینکه مریم  یواش یواش داره چهار دست و پا میره مدتی هم دارم سوپ و حریره بهش میدم ولی زیاد دوست نداره وقتی هم میخوره این شکلی میشه: خوب دیگه اینکه ان شاءالله عیدی تصمیم گرفتیم بریم اصفهان امیدوارم مریم اذیت نکنه و اذیت نشه.تا بعد از تعطیلات خدا نگهدار. ...
24 اسفند 1392

چه بی خبر!

                                                                     امشب عقد خاله زهراست وقراره بعد از اینکه بابا از سر کار اومد بریم اونجا دیشب بابا بهت گفت خاله زهرات هم عروس شد تو هم اخماتو کردی تو هم و گفتی چه بی خبر !  خدا رو شکر عقد به خوبی و خوشی برگزار شد آرزوی خوشبختی براشون دارم. ناگفته نمان...
21 اسفند 1392