مهدی مهدی ، تا این لحظه: 19 سال و 3 ماه و 2 روز سن داره
مریممریم، تا این لحظه: 13 سال و 25 روز سن داره

گل های باغ زندگی (مهدی و مریم)

کیک

عکس کیک هایی که خاله آموزش داده بودند.جاتون خالی خوشمزه بودن همه خوششون اومد دوباره هم درست میکنم.  به جای فنجان از کاسه استفاده کردم. با پودر نارگیل تزئینش کردم. ...
24 دی 1392

نقاشی

امروز هم به خاطر برف و یخبندون مدارس تعطیل شد. در واقع با پنجشنبه و جمعه شد چهار روز تعطیلی برای بچه ها. مهدی که خیلی خوشحاله و بهش خوش میگذره از صبح تا حالا فکر کنم  11 نقاشی کشیده . ولی من همش حرص میخورم که کلی عقب میفتن . راستی یادم رفته بود بگم مدتیه به شدت به نقاشی علاقه مند شده و دلش میخواد شب و روز نقاشی بکشه اونم چه نقاشی هایی شلوغ ،سعی میکنه حتی یه ذره جای خالی داخل صفحه نباشه! در حال  نقاشی  کشیدن ...
18 دی 1392

بلوز مریم

مدت ها بود دلم میخواست یه لباسی برا مریم بدوزم.نه که خیلی هم خیاطی واردم!!!بلاخره موفق شدم بعد از تلاش بسیار این کارو انجام بدم از روی  یکی از بلوزهای خودش نگاه کردم و بدون الگو یه چیزی سرهم کردم بد هم نشد البته دیگران( آقا و آبجی )خیلی تعریف کردن.      اینه! این هم رو تن دخمل! ...
18 دی 1392

آدم برفی

از دیروز صبح تا ساعت 11 -12شب برف اومد این دفعه نسبت دفعه قبل خیلی بیشتر بارید باید خدا رو شکر کرد بعد از مدتها بالاخره زمین سیراب میشه فکر کنم 15 سانتی باریده باشه .اینجا مدارس هم تعطیل شد(یاد قدیما که زمستون که میشد میدونستیم تعطیلات زیادی پیش رو داریم) به مهدی قول دادم کمی که هوا گرمتر شد یه آدم برفی براش درست کنم .ساعت30: 9 بود که مریم خوابید. دو تایی رفتیم روی حیاط صدای بچه های همسایه هم میومد .مهدی بیرون رفت کمی با اونها برف بازی کرد.طاها  اومدحیاط ما که آدم برفی درست کنه اما انگار اون هم انچنان برفی ندیده بود که خیلی وارد باشه بنابراین خودم دست به کار شدم و البته با کمک مهدی و طاها یه آدم برفی کوچولو درست کردیم .هوا خی...
17 دی 1392

دید و بازدید

این هفته حسابی دلتنگ شده بودیم گفتیم یه سری به خاله ،دایی،عمو بزنیم .صبح پنجشنبه حرکت کردیم ظهر رفتیم خونه خاله فاطمه. عصر مریم رو گذاشتیم پیش خاله رفتیم یه دوری زدیم و مقداری خرت و پرت خریدیم بعد رفتیم دنبال مریم شب هم خونه عمو حسین موندیم .مهدی که تا ساعت 12 شب بازی کامپیوتری انجوم دادن مریم خانم هم تا ساعت 1 جیغ زدن تا بالاخره مجبور شدیم از ترفند پتو گهواره ای استفاده کنیم تا بخوابن . روز جمعه هم ظهر رفتیم خونه دایی جهان کوچک بس که سرد بود فقط میشد مهمونی رفت .اونجا هم بعد از کمی مشق نوشتن مهدی و فاطمه بازی کردن مریم اوایل آروم بود نگو آرامش قبل از طوفان بود . که یهویی دوباره جیغ زدن شروع شد به ناچار ساعت 3پا شدیم گفتیم حرکت کنیم شاید داخ...
15 دی 1392

اولین برف زمستون

امروز بعد از مدتها بالاخره زمین یه کوچولو سفید پوش شد خدا رو شکر یه کم برف بارید. وقتی بابا گفت برف اومده با خودم گفتم امروز برای بیدار کردن مهدی مشکلی ندارم همین که بفمه سریع از جا میپره اما دریغ از اینکه دیر تر از همیشه ساعت هفت به بدبختی از رختخواب جداش کردم  وقتی هم رفت پشت پنجره تا برفا رو ببینه بس که خواب آلود بود اصلا"ندید فقط گفت مامان یه کم بارون اومده!!!!! بعد از یه ربعی که لباسا شو  پوشید بردم بهش نشون دادم ذوقی کرد و گفت راست گفتی آخ جون!!   مواظب باش زمین نخوری!   همیشه اخمویی! ...
11 دی 1392

رحلت پیامبر(ص)

رحلت حضرت رسول اکرم (ص)و شهادت امام حسن مجتبی(ع) تسلیت باد. مدینه شد ز داغ مصطفى بیت الحزن امشب فضاى عالم هستى بود غرق محن امشب مکن اى آسمان روشن چراغ ماه را کز کین چراغ لاله شد خاموش در صحن چمن امشب   آرزوی زینبه با هزار غم و محن که تو روز تشییع بشه بدن امام حسن ای خدا تو مدینه غصه بی اندازه شد بین اشک و آه بدن تشییع جنازه شد   ...
10 دی 1392

لالایی

من تا حالا نه لالایی بلد بودم نه خوندن لالایی آخه لازمم نبود مهدی که خیلی آروم بود نیازی به این ترفندا نداشت اما امان از روزی که آدم مجبور باشه الان چند تا لالایی یاد گرفتم که هر وقت مریم زیادی ناآرومی میکنه براش می خونم تا حدی هم کارسازه و مدتی ساکت میشه  خدا رو شکر، اما صدای بابا ومهدی در میاد که یکی کم بود دو تا شدن!   لالالالا گل کاشی یه خونه توی نقاشی/ لالالاگل پسته پدر بار سفر بسته/ لالالالا گل سوسن نخای رنگی و سوزن/ لالالالا گل مهتاب بدوزم نقش تو در خواب/ لالالالا گل نازم سپند آویز می سازم/ لالالالا گل نرگس که بد برتو نیاد هرگز/ لالالالا گل زیره نشه روزت شب تیره/ لالالالا گل ریزم به گوشت درس بیاویزم/ لالالالا گل ...
8 دی 1392

سرما

درسته که ما بچه سردسیریم ولی از وقتی زندگی مشترکمون شروع شده جای گرمسیری زندگی میکردیم تا امسال که به شهر سرد منتقل شدیم .یعنی مهدی اصلا با این هوا آشنایی نداره همش باید به زور لباس تنش کنی.ما خودمون هم سرما رو از یاد برده بودیم ولی دوباره داریم با تموم وجود حسش میکنیم واقعا سرده ها! ولی دریغ از یه ذره برف و بارون دلمون لک زده براشون.  موقع رفتن به مدرسه باید اینجوری پوشید. نمیدونم کتابا چرا اینقدر سنگین شده منم کیف این بچه رو به سختی بلند میکنم . ...
8 دی 1392