مهدی مهدی ، تا این لحظه: 19 سال و 3 ماه و 2 روز سن داره
مریممریم، تا این لحظه: 13 سال و 25 روز سن داره

گل های باغ زندگی (مهدی و مریم)

مسافرت من و مریم

روز جمعه برای کاری من مجبور بودم برم ((ک)) بابا نمیتونست بیا( به خاطر کارش) تورو هم نمیتونستم با خودم ببرم چون فرداش مدرسه داشتی.در ضمن قرار شد من شنبه هم بمونم یه سری برم دندونپزشک ،توکه خیلی تمایلی به رفتن من نداشتی گفتی :مامان نمیخواد دندونتو درست کنی دیگه  به قیافت عادت کردیم.امروز برو و شب برگرد.!!کلی به این حرفت خندیدیم. بالاخره من و مریم باز هم با اتوبوس راه افتادیم رفتیم .قراربود تو هم تو خانه بمونی هر وقت هم حوصلت سر رفت بری پیش بابا.اما آقای (ز)همکار بابا نذاشتن و تو رو بردن خونه شون تا تنها نمونی خدا خیرشون بده. ما اونجا یه سر رفتیم خونه دایی جهانبخش ،فاطمه از جورابای مریم خیلی خوشش اومده بود و مرتب گریه میکرد و بند جورابا...
11 اسفند 1392

دیدار پدر و مادر بزرگای عزیز

هفته بعد از دو ماه و 10 روز موفق شدیم بریم برای دیدن بابابزرگ و مادر بزرگای عزیز  خیلی دلمون براشون تنگ شده بود ،اونجا هم خیلی خوش گذشت تو که حسابی  بازی کردی و فیلم دیدی (  هر چند متاسفانه سرما  خوردی جیگر) مریم هم نسبت به مسافرت های قبلی کمتر اذیت کرد،(خدا رو شکر) مدتی بود به خاطر مریم و اذیت شدن واذیت کردنش دو دل بودیم که عیدی بریم مسافرت یانه که با این سفر کمی دلمون قرص شد که شاید حالا دیگه بتونه کنار بیاد.البته هنوز هم تصمیم قطعی نگرفتیم .نمیدونم ان شاءالله که هر چی خیره پیش بیاد.   راستی خیلی موقعیت عکس گرفتن پیش نیومد به جز بین راه که بابایی چند تا عکس ازت گرفت.      ...
4 اسفند 1392

آدرس دادن آقا مهدی؟؟

این هفته معلمت یه برگه داده بودن که کار کنید. . اما عصر چهارشنبه گفتی که برگم نیست فکر کنم باد برده باشدش!آخه اون روز باد شدیدی میومد.! گفتم اگه خونه یکی از  همکلاسیات رو بلد بودی میرفتیم از رو برگش کپی میگرفتیم . با اطمینان گفتی خونه دو سه تاشونو بلدم!امروز بعد از ظهر مریم رو گذاشتیم پیش بابا ورفتیم دنبال برگه گفتی اون راهی که من بلدم ماشین نمیره باید پیاده بریم .بلللللللللللللللللله راه افتادیم بعد از کلی دور سر خودمون چرخیدن و یک مسیر رو چند بار رفتیم و برگشتیم گفتی نمیدونم خونشون کدومه ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟و دست از پا دراز تر برگشتیم خونه . زنگ زدم معلمت با کلی شرمندگی موضوع رو گفتم .بعد هم با بابا ومریم زدیم بیرون سر از ای...
24 بهمن 1392

جای جدید!

امروز عصر به بابایی گفتیم ما  روببر یه جای جدید که تا حالا نرفتیم بابا هم بردمون جایی که خودشون گهگاهی میرن پیاده روی من و مریم  به علت برودت هوا!! فقط از داخل ماشین نظاره گر بودیم، شما هم اطراف رو دوری زدید و برگشتید.قرار شد هوا که خوب شد یه روز جمعه رو بریم اونجا، جای خوبی بود.       اینم مریم که مدتی خودش میتونه رو شکم برگرده     ...
22 بهمن 1392

تنهایم مگذار

  تنهایم مگذار گاهی نه گریه آرامت میکند و نه خنده نه فریاد آرامت میکند و نه سکوت آنجاست که با چشمانی خیس   رو به آسمان میکنی و میگویی   خدایا تنها تو را دارم تنهایم مگذار  (الهی و ربی من لی غیرک)   خدایا تـــو نادیده می ‌گیری مــــن هم نادیده می گیرم تـــو خطاهایـم را مـــن عطاهایـت را...   ...
16 بهمن 1392

لاکپشت برفی!

امروز وقتی از مدرسه اومدی نهار خوردی و خوابیدی (اتفاقی که خیلی کم میفته!تازه پتو رو انچنان دور خودت پیچیده بودی که نگو!) بابایی  که از کار اومد بعد از خوردن نهار رفت حیاط، رفتم ببینم چه کار میکنه در کمال تعجب دیدم داره آدم برفی درست میکنه!!!   آدم برفی که نه لاکپشت برفی ،خیلی با مزه شده بود،بعد هم اومد تو رو بیدار کرد که پاشو یه لاکپشت بزرگ اومده توی حیاطمون تو هم با وجود خواب آلودهگی فهمیدی جریان چیه وکلی ذوق کردی.         ...
16 بهمن 1392

یه روز برفی دیگه!

بله امروز که تعطیل شده بود با خیال راحت  تا ساعت 9 خوابیدی ،بعد نزدیکای ظهر تا مریم خواب بود رفتیم کمی برف بازی کردیم  میخواستم آدم برفی درست کنیم دیگه مریم بیدار شد وبرگشتیم اندرون!! ظهر توی این هوای سرد هیچی بیشتر از آش رشته نمیچسبه! درست کردم ولی آش دور همی مزه میده نه تنهایی!           چرا کفشت رو درآوردی یخ میکنی!       ...
15 بهمن 1392

پسرک بازیگوش!

  عصری،مثل خیلی جاهای دیگه برف شروع به باریدن کرد تا اون موقع گلم! هنوز مشقات رو ننوشته بودی از پشت پنجره یه نگاه انداختی بیرون و گفتی به خدا فردا تعطیله من دیگه مشقام رو نمی نویسم !! ولی به هر بدبختی بود من مجبورت کردم تا بنویسی البته کار هر روزمون همینه اینقدر باید بگم بنویس که دیگه زبونم مودر بیاره،اینو گفتم یادم اومد یه دفه میگفتی:(بس که پشت در وایسادم زیر پام مو در آورد)  ،خلاصه بگم برای مشق نوشتن یکسر باید کل کل کنیم ،بس که بازیگوشی.بیشتر توضیح نمیدم چون خواهش کردی اینجا چیزی ننویسم.عکس هم نذارم!! البته من هم میدونم تعطیل میشه ولی  فردا هم باید کارای دیگه ای انجام بدی!شب بخیر  ...
14 بهمن 1392

روز جمعه

دیروز جمعه بود خیلی دوست داشتیم بزنیم بیرون( خیلی وقت بود به خاطر سرما  و مریم جایی نرفته بودیم. ) هوا بدک نبود فقط کمی باد میومد جرات بیرون بردن مریم رو نداشتم می ترسیدم سرما بخوره ،پس بابا پیشنهاد داد بزنیم به دل حیاط!!!   حداقل تنوعی میشه .بعد از خوردن نهار و کمی استراحت  عصرش رفتیم یه امامزاده که تا حالا نرفته بودیم . مریم هم خیلی خوشحال بود و ذوق میکرد.   این مدلیش رو دیده بودین بعد هم یه دوری تو شهر زدیم و چند تا عکس از مهدی گرفتیم و برگشتیم خونه . ودلمون حسابی باز شد به این زودی دیگه بسته نمیشه!!!   ...
12 بهمن 1392

واکسن مریمی

مریم روز سوم بهمن چهار ماهش شد روز پنج شنبه بود باید واکسن میزد ولی میخواستیم بریم ((ک))هر چند مجبور بودیم بریم و شب برگردیم ولی ترجیح دادم واکسنش رو نزنم.که همینجوری تو ماشین اذیت میشه چه برسه به اینکه ...   موقع رفتن به خونه بهداشت     پس روز شنبه یعنی پنجم واکسن خورد .خوب بود خدا رو شکر خیلی اذیت نشد.وزنش هم به 5800رسید . هفته پیش که از نگرانی کمبود وزن  بردمش پیش متخصص گفت :بیکاری خانم !! شما مادرا همیشه نگرانین!!بچه همه چیش عالیه . وزنش هم نسبت به تولدش خیلی خوبه.   گفتم سوم بهمن داغ دلم تازه شد آخ که  چقدر من حساس بودم روی نیمه دومی وآخرش به خاطر سه روز دخترم نیمه دومی شد....
12 بهمن 1392