سیزده بدر
عصر روز دوازدهم خاله فاطمه اینا اومدن خونمون.تا سیزده بدر با هم باشیم .دو سه روزی بود هوا سردتر شده بود.صبح روز سیزده هم هوا خیلی خوب نبود. بابا که رفت سر کار .ما هم وسایل رو جمع کردیم،گذاشتیم داخل ماشین گفتیم میریم جاهای دیدنی شهر رو میبینیم .اگه بارون نیومد میمونیم وگرنه برمیگردیم .ظهر که شد خبری از بارون نبود بابا هم اومد مارو برد یه جایی که تا حالا نرفته بودیم چند کلیومتر خاکی رفتیم تا رسیدیم به یک باغ!. مریم رو گذاشتیم داخل چادر تا سردش نشه یواش یواش بارون هم از راه رسید دو سه بار هی اقایون گفتن جمع کنیم بریم هی ما آماده شدیم دوباره گفتن نه بمونیم مزش به همین بارونه.خلاصه کبابا رو تو بارون را انداختن و برای نهار هفت هشت نفری چپیدیم توی چادر رو پای هم نشستیم ونهار صرف شد. خیلی حیف شد اصلا یادم رفت عکس بندازم
.روز چهاردهم هم رفتیم چند جای دیگه رو دیدیم .جاهایی که من هم تا حالا به خاطر مریم نتونسته برم .خیلی جالب بود وخیلی خوش گذشت.رو پانزدهم خاله رفتن .تعطیلات هم تموم شد و من احساس تو رو درک میکنم که چقدر سخت بود فردا بخوای بری مدرسه.
بالای قلعه رفتیم تو ترسیده بودی ،نشستی و لباس من رو محکم گرفته بودی.



سیزده بدر 

