مهدی مهدی ، تا این لحظه: 19 سال و 3 ماه سن داره
مریممریم، تا این لحظه: 13 سال و 23 روز سن داره

گل های باغ زندگی (مهدی و مریم)

تحقیق

معلمتون گفته در مورد یک از حیوونات به دل خواه تحقیق کنید وبیارید در ضمن باید ارائش هم داد، خودت گفتی مامان در مورد دایناسورها برام تحقیق کن آخه خدا خیرت بده دایناسورها با اون اسمای جورا واجور و انواع مختلف اونم منقرض شده،خودش مثنوی هفتاد منه حالا توی کلاس اولی  چی میخوای بگی نمیدونم! .گفتم:برات سخته گفتی پس در مورد پلنگ ایرانی تحقیق میکنم .(ای خشن! )  این دومین باریه که تحقیق انجام میدی تحقیق اول در مورد ورزش بود .هم تحقیقش و هم ارائش خیلی خوب از کار در اومد معلمتون خیلی تعریف کرد. امیدوارم این  یکی هم خوب بشه.بعدا نتیجش رو میذارم.     نتیجه این یکی هم خوب بود و به خوبی ارائه دادی و معلمتون هم خوشش اومده ...
16 ارديبهشت 1393

طبیعت زیبا

این طبیعت بکر وزیبا ،حیاط خونه خودمون وخونه پدر پزرگ سهرابه  ، که این وقت سال واقعاً دیدنیه.       این دوتا عکس جای دیگه است نه حیاط               ...
15 ارديبهشت 1393

جنگ شادی

اومدم مدرسه تا از اوضاع واحوالت باخبر بشم .زنگ تفریح بود هر چی بین بچه ها نگاه کردم نبودی. رفتم دفتر معلمتون خیلی ازت تعریف کردن و گفتن مهدی از همه نظر خوبه. ولی الان داخل مدرسه نیست .خشکم زد گفتم چطور مگه پس کجاست؟گفتن نگران نباشید حالش خوبه.   و جریان از این قرار بود : اون روز قرار بوده دانش آموزای کلاس 4 و 5و 6 رو از طرف مدرسه  ببرن یه جنگ شادی که داخل شهر برگزار میشه.البته هزینه بلیت رو هم خود دانش آموزا باید میدادن. اقا مهدی وسطای زنگ کلاس اجازه میگرن برن wc ،میبینن یه اتوبوس وایساده بچه ها هم دارن سوار میشن با خودش میگه بذار منم برم ببینم اینا کجا میرن !!!و بی خبر و بدون اجازه میره سوار میشه باهاشون میره . خانم ...
10 ارديبهشت 1393

اردو

امروز از طرف مدرسه بردنتون اردو،یه اردوگاه داخل شهر،همون ساعت مدرسه از صبح تا ظهر .حسابی بهت خوش گذشته بود وبازی کرده بودی .به محض اینکه رسیدی میگفتی مامان: معلمامون فقط به فکر خودشون هستن . گفتم چرا گفتی :خودشون رفتن زیر آلاچیق وما بدبختا تو این آفتاب سوختیم  . از اردو که عکس نداری،پس عکسای دیگه ای از خودت و آبجی کوچولوت برات میذارم.(تا حالا سه بار مریم رو به خیال خودم خواب کردم اومدم مطلب بذارم ولی هنوز نرسیدم صداش در اومده وقتی رفتم دیدم از مبل داره بالا میره وروجک. ) عکس کلی از اردو     ...
7 ارديبهشت 1393

پایان انتظار

مروز قراره  بابا بیاد وما بیصبرانه منتظرش هستیم .ان شاءالله دو ساعت دیگه میرسه. تو این دو هفته که بابا نبوده مریمی کلی پیشرفت کرده یکی از دندوناش زده بیرون.وقتی بهش غذا میدم قاشق میخوره به دندونش صدا میده، اینقدر ذوق میکنه.سرعتش توی چهار دست وپا رفتن هم خیلی زیاد شده وقتی میخوام برم آشپزخونه هنوز نرسیدم پشت سرم رسیده .حالا دیگه وقتیه که به قول ما باید هاونمون رو هم آویزون کنیم از دست این وروجک.و اما تو جیگر بابات بهت گفته بود: وقتی من نیستم مرد خونه باش!مامان رو اذیت نکنی ها،توهم به قول خودت قول مردونه دادی ، و امروز میگفتی مامان فقط چهار روز بد بودم ده روز دیگش خوب بودم.الهی قربونت برم عزیزم  تو همیشه خوبی....  ,یک ذره شی...
4 ارديبهشت 1393

دسته گل

امروزعصری وقتی خواب بودی  اومدم چند تا تمرین ریاضی تو دفتر مشقت نوشتم که انجام بدی .خدا روز بد نیاره وقتی بهت گفتم چه قشقرقی به پا کردی(که تو همش میخوای منو اذیت کنی، نمیخوای من یه لحظه بیکار باشم،و.... )     بعد هم به نشونه قهر رفتی تو حیاط و وقتی برگشتی یه دسته گل را برام آوردی و معذرت خواهی کردی  ،تمرین هاتم مثل یه پسر خوب و یه ربع انجام دادی.قربونت برم الهی همون اول.   ...
1 ارديبهشت 1393

دلتنگی

یک هفته از دوره بابایی گذشته وهنوز یک هفته دیگش مونده چقدر سخت میگذره و چقدر دیر.حسابی دلمون براش تنگ شده،ان شاءالله هر کجا هست سالم و سر حال باشه و خدا پشت وپناهش باشه.   دیروز عصری رفتیم امامزاده تا هم زیارتی کنیم ودلمون وا شه هم تو کمی بازی کنی.بقیه روزا هم همینجور تکراری میگذره.دایی هم چیزی نمیگه ولی میدونم حسابی حوصلش سر رفته .خوب چی بگم دیگه؟.........هیچی........ چند تا عکس از مریم بذارم تیپ زدم با خودم ببرمش بیرون خاله نذاشت مریم و علیرضای ناز مریم عشق جاروبرقی! مثلاًخوابیده این شکلی میشینه ...
29 فروردين 1393

مهدی و هم کلاسیاش

  الحمدلله شکراً خدایا شکر بار دیگر منت گذاشتی و مشکل ما رو حل کردی ازت ممنونم.   بابا برای دو هفته(از 22تا 5) رفتن دوره ،دایی عیسی اومد پیش ما تا تنها نباشیم.از فرصت استفاده کردم مریم رو گذاشتم پیش دایی اومدم مدرست یه سر بزنم. معلمت ازت خیلی  راضی بود فقط میگفت مدتی خطتت بد شده اینو خودمم متوجه شده بودم علتش هم عجلت برا نوشتن بودو توی املا هم اینقدر بزرگ مینوشتی تا زودتر ده خطتت تموم بشه که اونم قول دادی دیگه تکرار نکنی خودمونیم خیلی کلکی ها!! معلمتون میگفت وقتی بهش میگم خوش خط بنویس میگه خیلی هم خوب مینویسم دیگه بهتر ازین میخوای(ای زبون دراز)   مهدی و همکلاسی های شیطونش   ...
24 فروردين 1393

سیزده بدر

عصر روز دوازدهم خاله فاطمه اینا اومدن خونمون.تا سیزده بدر با هم باشیم .دو سه روزی بود هوا سردتر شده بود.صبح روز سیزده هم هوا خیلی خوب نبود. بابا که رفت سر کار .ما هم وسایل رو جمع کردیم،گذاشتیم داخل ماشین گفتیم میریم جاهای دیدنی شهر رو میبینیم .اگه بارون نیومد میمونیم وگرنه برمیگردیم .ظهر که شد خبری از بارون نبود بابا هم اومد مارو برد یه جایی که تا حالا نرفته بودیم چند کلیومتر خاکی رفتیم تا رسیدیم به یک باغ!. مریم رو گذاشتیم داخل چادر تا سردش نشه یواش یواش بارون هم از راه رسید دو سه بار هی اقایون گفتن جمع کنیم بریم هی ما آماده شدیم دوباره گفتن نه بمونیم مزش به همین بارونه.خلاصه کبابا رو تو بارون را انداختن و برای نهار هفت هشت نفری چپیدیم توی ...
18 فروردين 1393