مهدی مهدی ، تا این لحظه: 19 سال و 3 ماه سن داره
مریممریم، تا این لحظه: 13 سال و 23 روز سن داره

گل های باغ زندگی (مهدی و مریم)

لاکپشت برفی!

امروز وقتی از مدرسه اومدی نهار خوردی و خوابیدی (اتفاقی که خیلی کم میفته!تازه پتو رو انچنان دور خودت پیچیده بودی که نگو!) بابایی  که از کار اومد بعد از خوردن نهار رفت حیاط، رفتم ببینم چه کار میکنه در کمال تعجب دیدم داره آدم برفی درست میکنه!!!   آدم برفی که نه لاکپشت برفی ،خیلی با مزه شده بود،بعد هم اومد تو رو بیدار کرد که پاشو یه لاکپشت بزرگ اومده توی حیاطمون تو هم با وجود خواب آلودهگی فهمیدی جریان چیه وکلی ذوق کردی.         ...
16 بهمن 1392

یه روز برفی دیگه!

بله امروز که تعطیل شده بود با خیال راحت  تا ساعت 9 خوابیدی ،بعد نزدیکای ظهر تا مریم خواب بود رفتیم کمی برف بازی کردیم  میخواستم آدم برفی درست کنیم دیگه مریم بیدار شد وبرگشتیم اندرون!! ظهر توی این هوای سرد هیچی بیشتر از آش رشته نمیچسبه! درست کردم ولی آش دور همی مزه میده نه تنهایی!           چرا کفشت رو درآوردی یخ میکنی!       ...
15 بهمن 1392

پسرک بازیگوش!

  عصری،مثل خیلی جاهای دیگه برف شروع به باریدن کرد تا اون موقع گلم! هنوز مشقات رو ننوشته بودی از پشت پنجره یه نگاه انداختی بیرون و گفتی به خدا فردا تعطیله من دیگه مشقام رو نمی نویسم !! ولی به هر بدبختی بود من مجبورت کردم تا بنویسی البته کار هر روزمون همینه اینقدر باید بگم بنویس که دیگه زبونم مودر بیاره،اینو گفتم یادم اومد یه دفه میگفتی:(بس که پشت در وایسادم زیر پام مو در آورد)  ،خلاصه بگم برای مشق نوشتن یکسر باید کل کل کنیم ،بس که بازیگوشی.بیشتر توضیح نمیدم چون خواهش کردی اینجا چیزی ننویسم.عکس هم نذارم!! البته من هم میدونم تعطیل میشه ولی  فردا هم باید کارای دیگه ای انجام بدی!شب بخیر  ...
14 بهمن 1392

روز جمعه

دیروز جمعه بود خیلی دوست داشتیم بزنیم بیرون( خیلی وقت بود به خاطر سرما  و مریم جایی نرفته بودیم. ) هوا بدک نبود فقط کمی باد میومد جرات بیرون بردن مریم رو نداشتم می ترسیدم سرما بخوره ،پس بابا پیشنهاد داد بزنیم به دل حیاط!!!   حداقل تنوعی میشه .بعد از خوردن نهار و کمی استراحت  عصرش رفتیم یه امامزاده که تا حالا نرفته بودیم . مریم هم خیلی خوشحال بود و ذوق میکرد.   این مدلیش رو دیده بودین بعد هم یه دوری تو شهر زدیم و چند تا عکس از مهدی گرفتیم و برگشتیم خونه . ودلمون حسابی باز شد به این زودی دیگه بسته نمیشه!!!   ...
12 بهمن 1392

واکسن مریمی

مریم روز سوم بهمن چهار ماهش شد روز پنج شنبه بود باید واکسن میزد ولی میخواستیم بریم ((ک))هر چند مجبور بودیم بریم و شب برگردیم ولی ترجیح دادم واکسنش رو نزنم.که همینجوری تو ماشین اذیت میشه چه برسه به اینکه ...   موقع رفتن به خونه بهداشت     پس روز شنبه یعنی پنجم واکسن خورد .خوب بود خدا رو شکر خیلی اذیت نشد.وزنش هم به 5800رسید . هفته پیش که از نگرانی کمبود وزن  بردمش پیش متخصص گفت :بیکاری خانم !! شما مادرا همیشه نگرانین!!بچه همه چیش عالیه . وزنش هم نسبت به تولدش خیلی خوبه.   گفتم سوم بهمن داغ دلم تازه شد آخ که  چقدر من حساس بودم روی نیمه دومی وآخرش به خاطر سه روز دخترم نیمه دومی شد....
12 بهمن 1392

کیک

عکس کیک هایی که خاله آموزش داده بودند.جاتون خالی خوشمزه بودن همه خوششون اومد دوباره هم درست میکنم.  به جای فنجان از کاسه استفاده کردم. با پودر نارگیل تزئینش کردم. ...
24 دی 1392

نقاشی

امروز هم به خاطر برف و یخبندون مدارس تعطیل شد. در واقع با پنجشنبه و جمعه شد چهار روز تعطیلی برای بچه ها. مهدی که خیلی خوشحاله و بهش خوش میگذره از صبح تا حالا فکر کنم  11 نقاشی کشیده . ولی من همش حرص میخورم که کلی عقب میفتن . راستی یادم رفته بود بگم مدتیه به شدت به نقاشی علاقه مند شده و دلش میخواد شب و روز نقاشی بکشه اونم چه نقاشی هایی شلوغ ،سعی میکنه حتی یه ذره جای خالی داخل صفحه نباشه! در حال  نقاشی  کشیدن ...
18 دی 1392

بلوز مریم

مدت ها بود دلم میخواست یه لباسی برا مریم بدوزم.نه که خیلی هم خیاطی واردم!!!بلاخره موفق شدم بعد از تلاش بسیار این کارو انجام بدم از روی  یکی از بلوزهای خودش نگاه کردم و بدون الگو یه چیزی سرهم کردم بد هم نشد البته دیگران( آقا و آبجی )خیلی تعریف کردن.      اینه! این هم رو تن دخمل! ...
18 دی 1392