مهدی مهدی ، تا این لحظه: 19 سال و 3 ماه سن داره
مریممریم، تا این لحظه: 13 سال و 23 روز سن داره

گل های باغ زندگی (مهدی و مریم)

تعطیلات عید

در مورد تعطیلات  عید به طور خلاصه  بگم :خدا رو شکر خیلی بود صبح روز 27اسفند بار و بندیل رو جمع کردیم و راه افتادیم سمت یزد.ساعتای 11بود که رسیدیم بافق و رفتیم یه پارک تا هم خستگی در کنیم ویه چای بخوریم هم اینکه پسر گلم کمی بازی کنه.            یک ساعتی موندیم بعد هم رفتیم سمت یزد.   من خیلی دوستت داشتم یکی دو روزی بمونیم ولی بابا خیلی موافق نبود آخه میگفت قبلا یزد رو دیدیم و تکراریه پس نهار خوردیم کمی استراحت کردیم وراه افتادیم به طرف اصفهان .غروب رسیدیم نائین و تصمیم گرفتیم شب رو اونجا بمونیم پس از تعیین  محل اسکانمون رفتیم یه دوری ت...
17 فروردين 1393

سال نو مبارک

سلام عزیزم سال گذشته با همه خاطرات خوب و بد،خوش و ناخوشش گذشت.در واقع یک سال از عمر بود که گذشت. امیدوارم سال جدید سال خوب وخوشی برای همه ما باشه پر از شادی،خوشحالی،سلامتی،پیشرفت . از خدا میخواهم که شما عزیزانم رو نگه داره وهمیشه با هم ودر کنار هم باشیم و همگی عاقبت به خیر بشیم. . آمین یا رب العالمین. ...
16 فروردين 1393

خونه تکونی

مامانی من این روزا خیلی سرم شلوغه و مشغول خونه تکونی هستم  وزیاد وقت ندارم خوب خبر خاصی هم نیست   جز اینکه مریم  یواش یواش داره چهار دست و پا میره مدتی هم دارم سوپ و حریره بهش میدم ولی زیاد دوست نداره وقتی هم میخوره این شکلی میشه: خوب دیگه اینکه ان شاءالله عیدی تصمیم گرفتیم بریم اصفهان امیدوارم مریم اذیت نکنه و اذیت نشه.تا بعد از تعطیلات خدا نگهدار. ...
24 اسفند 1392

چه بی خبر!

                                                                     امشب عقد خاله زهراست وقراره بعد از اینکه بابا از سر کار اومد بریم اونجا دیشب بابا بهت گفت خاله زهرات هم عروس شد تو هم اخماتو کردی تو هم و گفتی چه بی خبر !  خدا رو شکر عقد به خوبی و خوشی برگزار شد آرزوی خوشبختی براشون دارم. ناگفته نمان...
21 اسفند 1392

مسافرت من و مریم

روز جمعه برای کاری من مجبور بودم برم ((ک)) بابا نمیتونست بیا( به خاطر کارش) تورو هم نمیتونستم با خودم ببرم چون فرداش مدرسه داشتی.در ضمن قرار شد من شنبه هم بمونم یه سری برم دندونپزشک ،توکه خیلی تمایلی به رفتن من نداشتی گفتی :مامان نمیخواد دندونتو درست کنی دیگه  به قیافت عادت کردیم.امروز برو و شب برگرد.!!کلی به این حرفت خندیدیم. بالاخره من و مریم باز هم با اتوبوس راه افتادیم رفتیم .قراربود تو هم تو خانه بمونی هر وقت هم حوصلت سر رفت بری پیش بابا.اما آقای (ز)همکار بابا نذاشتن و تو رو بردن خونه شون تا تنها نمونی خدا خیرشون بده. ما اونجا یه سر رفتیم خونه دایی جهانبخش ،فاطمه از جورابای مریم خیلی خوشش اومده بود و مرتب گریه میکرد و بند جورابا...
11 اسفند 1392

دیدار پدر و مادر بزرگای عزیز

هفته بعد از دو ماه و 10 روز موفق شدیم بریم برای دیدن بابابزرگ و مادر بزرگای عزیز  خیلی دلمون براشون تنگ شده بود ،اونجا هم خیلی خوش گذشت تو که حسابی  بازی کردی و فیلم دیدی (  هر چند متاسفانه سرما  خوردی جیگر) مریم هم نسبت به مسافرت های قبلی کمتر اذیت کرد،(خدا رو شکر) مدتی بود به خاطر مریم و اذیت شدن واذیت کردنش دو دل بودیم که عیدی بریم مسافرت یانه که با این سفر کمی دلمون قرص شد که شاید حالا دیگه بتونه کنار بیاد.البته هنوز هم تصمیم قطعی نگرفتیم .نمیدونم ان شاءالله که هر چی خیره پیش بیاد.   راستی خیلی موقعیت عکس گرفتن پیش نیومد به جز بین راه که بابایی چند تا عکس ازت گرفت.      ...
4 اسفند 1392

آدرس دادن آقا مهدی؟؟

این هفته معلمت یه برگه داده بودن که کار کنید. . اما عصر چهارشنبه گفتی که برگم نیست فکر کنم باد برده باشدش!آخه اون روز باد شدیدی میومد.! گفتم اگه خونه یکی از  همکلاسیات رو بلد بودی میرفتیم از رو برگش کپی میگرفتیم . با اطمینان گفتی خونه دو سه تاشونو بلدم!امروز بعد از ظهر مریم رو گذاشتیم پیش بابا ورفتیم دنبال برگه گفتی اون راهی که من بلدم ماشین نمیره باید پیاده بریم .بلللللللللللللللللله راه افتادیم بعد از کلی دور سر خودمون چرخیدن و یک مسیر رو چند بار رفتیم و برگشتیم گفتی نمیدونم خونشون کدومه ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟و دست از پا دراز تر برگشتیم خونه . زنگ زدم معلمت با کلی شرمندگی موضوع رو گفتم .بعد هم با بابا ومریم زدیم بیرون سر از ای...
24 بهمن 1392

جای جدید!

امروز عصر به بابایی گفتیم ما  روببر یه جای جدید که تا حالا نرفتیم بابا هم بردمون جایی که خودشون گهگاهی میرن پیاده روی من و مریم  به علت برودت هوا!! فقط از داخل ماشین نظاره گر بودیم، شما هم اطراف رو دوری زدید و برگشتید.قرار شد هوا که خوب شد یه روز جمعه رو بریم اونجا، جای خوبی بود.       اینم مریم که مدتی خودش میتونه رو شکم برگرده     ...
22 بهمن 1392

تنهایم مگذار

  تنهایم مگذار گاهی نه گریه آرامت میکند و نه خنده نه فریاد آرامت میکند و نه سکوت آنجاست که با چشمانی خیس   رو به آسمان میکنی و میگویی   خدایا تنها تو را دارم تنهایم مگذار  (الهی و ربی من لی غیرک)   خدایا تـــو نادیده می ‌گیری مــــن هم نادیده می گیرم تـــو خطاهایـم را مـــن عطاهایـت را...   ...
16 بهمن 1392