بازگشت
سلامممممممممممممممم سلامممممممممممممم سلامممممممممممممممم
بالاخره دو هفته گذشت وما اومدیم سر خونه وزندگیمون.خلاصه بگم :
رفتتیم( اس )و دستی به سر وروی خونمون کشیدیم وتر تمیزش کردیم
موندیم اونجا البته بیشتر خونه بابا پزرگ پلاس بودیم .بابا بزرگ نمیذاشت بریم میگفت اونجا تنهایید وحوصلتون سر میره .راست هم میگفت ولی برای تنوع بد نبود.
پسر گلم هم که حسابی بهش خوش میگذشت، فیلم میدیدی ، با ستایش بازی میکردی یا همراه دایی ها بیرون مرفتی یه بار هم که مریض شدی، اینقدر داد و بیداد میکردی که من بقیه حسابی ترسیدیم.سریع رسوندیمت دکتر وخدا رو شکر به خیر گذشت .
مریم هم که دورو برش حسابی شلوغ بود .کمتر بهونه بابا رو میگرفت.
راستش به من هم بدون بابا اصلا خوش نمیگذشت.
تا اینکه بابا تشریف اوردند یه روز هم با بابا اونجا بودیم و پس از 16 روز برگشتیم خونه.
این هم چند تا از عکس های این مدت























بازگشت 


