مهدی مهدی ، تا این لحظه: 19 سال و 3 ماه سن داره
مریممریم، تا این لحظه: 13 سال و 23 روز سن داره

گل های باغ زندگی (مهدی و مریم)

فرض کن !

1393/7/25 22:18
نویسنده : مامان
223 بازدید
اشتراک گذاری

فرض کن! روز جمعه است  یه عالمه کار ریخته سرت( ظرف ،جارو ،گردگیری،اماده کردن نهار،حیاط،تمیز کردن سبزی، شستن لباس ،اتو کشیدن لباس ،یک قابلمه شیر هم روی گاز در حال جوشیدن،مریم رو هم باید ببری حموم وَوَوَ....................)داری ظرف میشویی مریم میاد میچسپه به پات میگه بالا بالا بالا....یعنی بغلم کن  ودست از سرت هم برنمیداره

 

فرض کن !باید برای فردا یه کاری (تحقیق) انجام  بدی وقت هم نداری . مریم میاد با کلی جیغ (جیغی که مخت رو سوراخ کنه)صفحه کلید رو ازت میگیره و میخواد بازی کنه ............

 

فرض کن !شب ساعت 11 از فرط خستگی  دیگه نا نداری میری که بخوابی  مریم رو هم با کلی بدبختی راضی میکنی که تو جاش بمونه anime018.gifکه یهویی آقا مهدی  تشنشون میشه میرن آب بخورن تا لامپ اشپزخونه  روشن میشه  مریم عین موشک خودش روش رو میرسونه ،شلنگ تخلیه آب تصفیه کن رو در میاره  یه دوش درست حسابی میگیره و کف آشپزخونه هم رودخونه میشه

 

فرض کن! هر شب برای اینکه گل پسر مشقاشون رو بنویسن کل کلی به پاهه که بیا ببین (.نمیدونم چرا علیرغم داشتن استعداد و هوش زیاد از نوشتن مشق طفره میری جیگر )Caillou escribiendo

 

فرض کن داری با موبایلت حرف میزنی با کسی که رودربایستی داری یا کار مهمی داری مریم جیغ زنون میخواد گوشی رو از دستت بگیره و میگه الو الو......جالب اینکه وقتی گوشی رو بهش میدی با کلیداش بازی میکنه (اصلا نمیفهمی طرف چه گفت و تو چه جوابی دادی )اكسسوارات لطيفه اكسسوارات شخصيه كولز للمواضيع متحركه ملونه للمواضيع

 

فرض کن بعد از ظهره خیلی دلت میخوادیه چرت کوتاهی بزنی trusten20chani1062pi.gifاون وقت که صدای تلویزیون از یک طرف صدای کل کل شما دو تا هم از طرف دیگه .تازه تا که چشمت رو بستی مریم میخواد با انگشتش چشمت رو در بیاره

و خیلی از ین فرض کن های دیگه...............

این ها رو گفتم تا خودم رو توجیه کنم که  اگه بعضی وقت ها عصبانی شدم  یه کوچولو حق دارم.و شما هم از مامان دلگیر نباشین .

همه این ها عشق است به خدا ،خدا کنه همیشه سالم و سر حال باشین کوچولوها ی نازم.

دوستون دارم خیلی خیلی

                                                                             

 

                                                                   

 

 

 

لطفاً ادامه مطلب .............

چند روز پیش وقتی داشتیم ساک بابا رو برا سفر میبستیم چایی دم کرده بودم  دستم بند بود بابا چای رو آوردن وگذاشتن رو میز  کامپیوتر مریم  هم تو اتاق مهدی مشغول بازی بود .تا بابا چای رو گذاشتن و اومدن  تا لباسشون رو که اماده کرده بودم امتحان کنن صدای جیغ مریم بلند شد ...........

بله سینی رو کشیده بود یکی از لیوان های چای ریخت روش .چشام سیاهی رفت به بدبختی خودم رو رسوندم بهش ............زیر شیر اب.............لباسش رو دراوردیم ...........همچنان جیغ میزد..........

با خودم گفتم آخه چرا....این هم شد مثل اون یکی  روی شکمش و گردنش و یه کم هم صورتش قرمز شده بود  خدایا چه کار کنم ...........خدایا............ خودم هم اشک میریختم بابا هم بغلش کرده .........مهدی هم گریه میکرد .

یهو عسل  به ذهنم رسید سریع  ظرف عسل رو آوردم ورو همه قرمزی ها مالیدم .خلاصه تا چند ساعت همچنان گریه میکرد. همش فکر میکردم دیگه چه جوری لباس بپوشم براش .پیش کدوم دکتر ببرم توی مهد چه بسرش میاد وخیلی سوالات دیگه که از ذهنم میگذشت

شکر خدا  تاول  نزد قرمزی هاش هم در کمال ناباوری خوب شد . این چیزی نبود جز خواست خدا

 

توی اون لحظه های وحشتناک همش با خودم میگفتم خدا کنه همیشه سالم باشین و شیطنت کنین  و شاد باشین.

دوستون دارم عزیزانم

 

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (1)

اقازاده
26 مهر 93 7:21
سلام وای ما که خانه داریم بچه ها برامون وقت نمیزارن چه برسه به شماوای نفسم بند اومد تا آخرشو خوندم که مریم چیزیش نشده بازم خدا را شکر .قربونشون برم من
مامان
پاسخ
سلام خیلی ممنون ،آره واقعا هر لحظه یادم میاد فقط میگم خدا رو شکر ،خدا نکنه ،ان شاءالله که زنده باشیدو سلامت .