مهدی مهدی ، تا این لحظه: 19 سال و 3 ماه سن داره
مریممریم، تا این لحظه: 13 سال و 23 روز سن داره

گل های باغ زندگی (مهدی و مریم)

خدایا

خدایـــــــــــــا؛ بابت هر شبی که بی شکر سر بر بالین گذاشتم؛ بابت هر صبحی که بی سلام به تو آغاز کردم؛ بابت لحظات شادی که به یادت نبودم؛ بابت هر گره که به دست تو باز شد و من به شانس نسبتش دادم؛ بابت هر گره که به دستم کور شد و مقصر را تو دانستم؛  وبابت هر بی تابی و هر  بی صبری مرا ببخش ... ...
26 آبان 1393

...

سللللللللللللللللللللللللللللللللام مدتیه اینقدر کار و مشغله داشتم .که وقت آپ کردن نداشتم .تا امشب . این مدت اتفاقا تی هم افتاد: مریضی مریم که وحشتناک بود .توی این غربت...  تنهایی ...،بابایی هم نبود ............دوست ندارم بهش فکر کنم . خدا روشکر که تموم شد.و مریم خوب شد. بعد از این بیماری دیگه تصمیم گرفتم مریم رو مهد نبرم .کسی پیدا نشد که بیاد خونه ومریم رونگه داره .ولی یه خانمی قبول کردند که تو خونشون مریم رو نگه دارن .با توکل به خدا مریم رو بردیم اونجا. چند روز تعطیلی هم که  ،بعد از فکر کنم یک ماه ونیم  رفتیم (اس) وخوب بود .و در واقع بعد از نه سال تونستیم عاشورا رو (اس)باشیم . ...
22 آبان 1393

دلم برای کسی تنگ است!

    سه شاخه گل برات میفرستم یکی از طرف خداوند که نگهدارت باشه دومی از طرف دلمه که دوستت داره و سومی از طرف چشامه که دلتنگ دیدارت شده ...
29 مهر 1393

فرض کن !

فرض کن! روز جمعه است  یه عالمه کار ریخته سرت( ظرف ،جارو ،گردگیری،اماده کردن نهار ،حیاط ،تمیز کردن سبزی، شستن لباس ،اتو کشیدن لباس ،یک قابلمه شیر هم روی گاز در حال جوشیدن،مریم رو هم باید ببری حموم وَوَوَ....................)داری ظرف میشویی مریم میاد میچسپه به پات میگه بالا بالا بالا....یعنی بغلم کن  ودست از سرت هم برنمیداره   فرض کن !باید برای فردا یه کاری (تحقیق) انجام  بدی وقت هم نداری . مریم میاد با کلی جیغ (جیغی که مخت رو سوراخ کنه)صفحه کلید رو ازت میگیره و میخواد بازی کنه ............   فرض کن !شب ساعت 11 از فرط خستگی  دیگه نا نداری میری که بخوابی  مریم رو هم با کلی بدبختی راضی م...
25 مهر 1393

عید مبارک

  بارالها مقدر فرما آنچه ذبح می شود نفسانیت ما باشد به پای ربانیت تو.       یک روز در  طبیعت روستای (که....)، روز بادی و نسبتا سرد.ولی خوش گذشتا!.           ...
13 مهر 1393

!!

تلاش مریم برای بالا رفتن از تخت!   راستی بالاخره گوشای مریم رو سوراخ کردیم .خیلی گریه کرد دخملی این هم قیافش   ...
9 مهر 1393